ملیسا
اینم آدرس: دارویی بسیار جدید پس از آزمایش روی حیوانات قرار بود روی انسانها امتحان شود ولی امکان مرگ شخص نیز وجود داشت. سه نفر داوطلب تزریق این داروی جدید شدند.یک آلمانی، یک فرانسوی و یک ایرانی. به آلمانی گفتند که چه قدر میگیری، گفت: ١٠٠ هزار دلار. گفتند برای چه؟ گفت: اگر مردم برسد به همسرم. به فرانسوی گفتند چقدر؟ گفت: ٢٠٠ هزار دلار که اگر مردم ١٠٠ هزار دلار برسد به همسرم و ١٠٠ هزار دلار برسد به معشوقم. به
ایرانی گفتند چقدر میگیری؟ گفت: ٣٠٠ هزار دلار گفتند چرا گفت ١٠٠ هزار
دلار برای شما که اینجا دارید زحمت میکشید بابت شیرینی، ١٠٠ هزار دلار هم
واسه خودم، ١٠٠ هزار دلار هم می دهیم به این آلمانیه و دارو را به او
تزریق میکنیم باز کرد و نامه ي داخل آن را خواند: « اميلي عزيز، عصر امروز به خانه تو مي آيم تا تو را ملاقات کنم. با عشق، خدا» اميلي همان طور که با دست هاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا مي خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمي نبود. در همين فکرها بود که ناگهان کابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: « من، که چيزي براي پذيرايي ندارم! » پس نگاهي به کيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يک قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد که از سرما مي لرزيدند. مرد فقير به اميلي گفت: « خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امکان دارد به ما کمکي کنيد؟ » اميلي جواب داد:آ« متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام. » مرد گفت:آ« بسيار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روي شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دويد: آ« آقا، خانم، خواهش مي کنم صبر کنيد. » وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روي شانه هاي زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برايش دعا کرد. وقتي اميلي به خانه رسيد، يک لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همان طور که در را باز مي کرد، پاکت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز کرد: آ« اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و کت زيبايت متشکرم، با عشق، خداآ عشق در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي ميکردند. شادي، غم، غرور، عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن. وقتي جزيره به زيره آب رفت، عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت: «آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟» ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده وقايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: «اجازه بده که با تو بيايم». غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم، و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد، اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد و عشق ديگر نااميد شد، که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر پيرمرد به گردن او حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت آن پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد: «زمان». عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:
قشنگ کوچک ************** ****************** ************* گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟ تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن........ ! خدا هيچ نگفت. گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند. مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است. خدا هيچ نگفت. گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست. مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست. خدا گفت : چرا مال تو هم هست. دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست. اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است. دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند. ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد. زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است. مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است. و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست. در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست. آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست. حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش. قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.
دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ
در رو زدند. باز لباس می پوشه می ره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و
نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز
صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست.
بنابراین
با خیال راحت همون جور لخت و پتی می ره پشت در و در رو برای حسن آقا باز
می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه
که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج
خانوم بوده.
درضمن
حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش
می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقا هم به دنبالش.
همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. می گه: خب
خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی!
این طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفید می شه و
جواب می ده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و
اینم شیرینی اش که آوردم خدمتتون
ملاقات ما انسان ها با خدا
ظهر يک روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را

«زيرا تنها زمان، قادر به درک عظمت عشق است»

| :قالبساز: :بهاربیست: |










